تبليغاتX
دفتر خاطرات پسرم

دفتر خاطرات پسرم

من اولین باره که پدر میشم...پسرم را دوست دارم و عاشقانه برایش می نویسم

این  حاج آقا عسل بابا هستند!!!

http://tinypic.com" target="_blank">http://i7.tinypic.com/7xwwv4i.jpg" border="0" alt="Image and video hosting by TinyPic">

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم دی 1386ساعت 14:53  توسط یه پدری که پسرش رو از ته دل دوست داره  | 

چند روز قبل سیسمونی نی نی رو مستقر کردیم..با انتخاب مری وسایل رو گرفته بودند..وسایل نسبتا خوب بودند...اما اسباب بازی و وسایل سرگرمی که همه نی نی ها باید توی سیسمونی شون باشه نداشت...چند روز پیش چند قلم جنس براش گرفتم امروز هم میرم شهرک غرب چند تا ماشین و آدم آهنی اسباب بازیهای دیگه براش بخرم..میخوام بچه ام همه چی داشته باشه...ضمنا از مامان و بابای مری گله دارم که چرا بر عکس اون یکی نوه شون وسایل نی نی ما رو ناقص خریدند....

من که چشم به جیب کسی ندارم خودم بهترینها رو براش میخرم ولی خب ناراحتی ام رو نمیتونم حداقل اینجا پنهان کنم...

اصلا بگذریم...مهم نیست....

راستی طبق نظر دکتر احتمالا نی نی تا ۱۵ مرداد باید به دنیا بیاد.....

الهی قربونش برم.....نی نی مهربونم....

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم تیر 1386ساعت 18:14  توسط یه پدری که پسرش رو از ته دل دوست داره  | 

در مجموع حال مری و نی نی بد نیست...متاسفانه هنوز تهوع های شدید مریم ادامه دارد...اگر به امید خدا تیر ماه تمام شود وارد سرازیری مرداد می شویم که آن وقت مهمان ما از بهشت پیش ما خواهند آمد...دیروز از صبح تا شب مشغول مرتب کردن خانه بودیم.دکوراسیون خونه رو کاملا تغییر دادیم..فضا را هم برای وسایل پسرم آماده کردیم...مریم می گفت اگه به خاطر نی نی نبود اینجوری کار نمی کردم!! خب شاید راست هم میگفت...آخه من اعتقاد دارم مسافر ما از بهشت داره میاد پس باید خونه رو در شان یک بهشتی تمیز می کردیم.....

ضمنا دیروز مامان و بابای مریم و خواهرش بخشی از سیسمونی رو خرید کردند.بیشتتر لباس بود...این هفته از نی نی سالن پارک ساعی خریدهای دیگه رو انجام میدن....

راستی یکی از دوستای نزدیکم خواب جالبی دیده بود...او دیده که جشن بسیار مفصلی برای نی نی گرفته ایم و مهمانان سرشناسی هم در جشن حضور دارند.به دو اسم از مقامات سابق و فعلی هم اشاره کرد که چون یکی از آنها روحانی و سید بسیار بزرگواری است که سیاست را بوسیده و کنار گذاشته است قصد دارم اذان اول را ایشان در گوش نی نی بخوانند.توی خواب این دوستم راجع به اسم از من پرسیده که من گفته ام چون تازه از پابوس امام رضا آمده اسم شناسنامه ای اش را رضا گذاشتیم ولی به یه اسم دیگه صداش می زنیم...

اگه تا آن موقع اتفاق دیگه ای نیفته قصد داریم اسم شناسنامه ای اش را به احترام امام رضا یا امیر رضا بگذاریم و یا علیرضا....ولی به خاطر علاقه خانمم احتمالا او را باربد صدا خواهیم کرد....هر چه خدا بخواهد......

راستی تا یادم نرفته بگم برای پسرم کراوات کشی هم گرفته بودند!!!!

+ نوشته شده در  شنبه نهم تیر 1386ساعت 9:23  توسط یه پدری که پسرش رو از ته دل دوست داره  | 

به خاطر اینکه مامان  نی نی دبه کردند و بعد از اینکه مشخص شد نی نی پسره اسم سهند رو نپذیرفتند مجبور شدم وبلاگ امیتیس سهند را تعطیل کنم و به اینجا اسباب کشی کنم......

مری حالش تعریفی نداره...شکمش حسابی بزرگ شده و نی نی مشغول شیطنت و بازی تو شکم مامانشه....سونوگرافی چهار بعدی دنیای نی نی رو برام ترسیم کرد...حدود نیم ساعت فیلم و هشت-نه تا عکس بهترین چیزهایی بود که توی عمرم می دیدم....خیلی ذوق زده شدم.....خیلی.....

عشق من پسرم وارد هفت ماه شده و به امید خدا مرداد ماه به دنیا میاد.....خیلی شیطونه....اگه بدونید توی سونوگرافی ۲۰ روز پیش چه حرکاتی تو شکم مامانش میکرد.............وای خیلی با مزه بود...........

خیلی.................اینقدر ذوق کردم.......

چندین بار با کمال تعجب دیدم زبونش رو درآورد....چند بار دستشو روی چشمش کشید....یه دنیای دیگه ای بود....مریم گریه میکرد....من هم خیلی خیلی تحت تاثیر قرار گرفته بودم.......

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم خرداد 1386ساعت 11:19  توسط یه پدری که پسرش رو از ته دل دوست داره  | 

 

مدت زيادي از تولد برادر ساكي كوچولو نگذشته بود . ساكي مدام اصرار مي كرد به پدر و مادرش كه با نوزاد جديد تنهايش بگذارند
پدر و مادر مي ترسيدند ساكي هم مثل بيشتر بچه هاي چهار پنج ساله به برادرش حسودي كند و بخواهد به او آسيبي برساند . اين بود كه جوابشان هميشه نه بود . اما در رفتار ساكي هيچ نشاني از حسادت ديده نمي شد ، با نوزاد مهربان بود و اصرارش هم براي تنها ماندن با او روز به روز بيشتر مي شد ،‌ بالاخره پدر و مادرش تصميم گرفتند موافقت كنند .
ساكي با خوشحالي به اتاق نوزاد رفت و در را پشت سرش بست . امالاي در باز مانده بود و پدر و مادر كنجكاوش مي توانستند مخفيانه نگاه كنند و بشنوند . آنها ساكي كوچولو را ديدند كه آهسته به طرف برادر كوچكترش رفت. صورتش را روي صورت او گذاشت و به آرامي گفت : ني ني كوچولو ، به من بگو خدا چه جوريه ؟ من داره يادم ميره !

آن ميلمن

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم اردیبهشت 1386ساعت 18:10  توسط بابایی  |  10 نظر

تعطیلات عید جای تمام دوستداران آفریقا خالی بود..به اتفاق مریم و نی نی ملوسم حدود هشت روز در کشور تونس(آفریقای شمالی) بودیم.بسیار جذاب و فوق العاده بود...حكومت جمهوری- مساحت : 150/164 كیلومتر مربع-  جمعیت : 000/180/9 نفر - رشد سالانه جمعیت : 5/2 درصد - پایتخت : تونس و زبان   : عربی فرانسوی ميباشد. قسمتهای شرقی سلسله جبال اطلس، شمال و غرب این كشور را فراگرفته است. در جنوب تونس صحراهای خشك و سوزان، و در جلگه مركزی، دریاچه های نمك به شكل پراكنده، وجود دارند. تونس، دارای آب و هوای مدیترانه ای با میانگین دمای سالانه 27-10 درجه سانتی گراد، می باشد. تراكم جمعیت در ساحل شمال شرقی بیش از سایر نقاط كشور است. محصولات مهم كشاورزی آن عبارتند از: گندم جو زیتون و مركبات. آب و هوای مدیترانه ای در کشوری با هشت میلیون جمعیت که فقط سالیانه پذیرای حدود پنج میلیون توریست است خیلی خوب و گوارا بود.کشوری آرام-مردمی خونگرم و بسیار مودب-دریای آرام مدیترانه-امکانات اقامتی بسیار عالی و شهرهایی بسیار تمیز و دلنواز را به سهولت در همان بدو ورود میتوانستیم ببینیم..تونس كشوری عربي و مسلمان است که در شمال افريقا بر كرانه دریای مديترانه قرار دارد. اين كشور از سوی غرب با الجزاير و از سوی شرق و جنوب با ليبي هم‌ مرز است. پایتخت اين كشور شهر تونس است.به دلیل آنکه تا ۵۰ سال قبل مستعمره فرانسه بودند کاملا تحت تاثیر فرهنگ فرانسوی قرار داشتند و زبان دوم اکثر شهروندان معمولی هم فرانسه است.۹۸ درصد مسلمان و سنی مذهب هستند ولی اصولا با فرایض مذهبی رابطه خوبی ندارند!! از حبیب بورقیبه که استقلال بدون خونریزی را برایشان به ارمغان آورد به نیکی یاد میکنند و زین العابدین بن علی رییس جمهور خود را که بیست سال قبل با کودتای آرام به قدرت رسید دوست دارند ولی مطمئنم که پرزیدنت احمدی نژاد را از رییس جمهور خود بیشتر دوست دارند..به جرئت میتوانم بگویم که تمام مردم تونس ایشان را میشناسند و به نیکی یاد میکنند.....

شهر تونس در شب

از شهرهای تونس-حمامت-سیدی بن علی-مونستار-نابول و سوسه بازدید داشتیم..عمده ترین درآمد تونس از توریسم است.صادرات زیتون-روغن زیتون-خرما و مشروبات الکلی(!!!) از عمده ترین درآمدهای ارزی این کشور است.داشتن حجاب برای شهروندان تونس غیر قانونی است ولی در مورد توریستها منعی ندارد..عمده توریستهای این کشور را شهروندان کشورهای فرانسه-ایتالیا- آلمان و اسپانیا تشکیل میدهد و ایرانیان به ندرت و فقط در ایام عید نوروز به آنجا سفر میکنند(سال جاری ۷۰۰ نفر توریست ایرانی وارد تونس شدند) واحد پول تونس دینار است که هر ۱۰۰ دلار حدود ۱۲۷ دینار است.در شهرهایی که بازدید کردیم فضای سبز به اندازه کافی و محسوس وجود داشت.به سبک پاریس پیاده راههای بسیار وسیع و طولانی بود.قیمت بنزین حدود هشتصد تومان بود.تعداد خودروهای شخصی بسیار محدود و در مقابل تاکسی بسیار فراوان بود.از تراموا نیز در حمل و نقل عمومی استفاده شده بود.عمده توریستهای اروپایی این کشور را به خاطر سواحل بسیار زیبای دریای مدیترانه و آفتاب فوق العاده اش انتخاب میکنند که فصل مناسب آن از اردیبهشت تا پایان شهریور است..در مجموع سفر جالبی بود ولی زیبایی و خوشی سفر هیچگاه موجب نمیشد که من همواره افسوس نخورم که ایران عزیز ما هزاران برابر زیباتر و مناسبتر است اما..........

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم فروردین 1386ساعت 14:26  توسط بابایی  |  9 نظر

من و مریم و نی نی از سفر تونس برگشتیم.الحمدلله سفر خوبی بود.تجربه قشنگی هم بود.پنج ساعت و نیم پرواز با هواپیما و یه عالمه اتوبوس گردی در شهرهای سوسه-حمامت- تونس- سیدی بو علی- نابول و...سنگین بود ولی شکر خدا خوب بود.مریم هم می گفت خیلی اذیت نشد.جای همه خالی بود.برای نی نی هم کادو گرفتیم تا هر وقت دنیا آمد تقدیمش کنیم.فردا هم میریم شمال.سیزدهم یا دوازدهم فروردین برمیگردیم.خاطرات تونس و تشریح وضعیت این کشور آفریقایی- عربی را هم بعدا مینویسم...مریم الان وارد پنج ماه شده و شاید آخر فروردین بریم سونوگرافی تا پسر و دختری نی نی معلوم بشه....انشاءا...

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم فروردین 1386ساعت 16:43  توسط بابایی  |  4 نظر

امروز بعد از ظهر من و مری و بامرام میریم سفر...فکر کنم نتوانم تا هفتم فروردین به روز کنم.پیشاپیش عید عزیز نوروز را تبریک میگویم....دعا کنید مریم من و نی نی کوچولوش توی این سفر مشکلی براشون پیش نیاد....خدایا کمک کن...این سفر فقط به خاط و به اصرار مریم داره انجام میشه...کمک کن نی نی ملوسم و مامانش بهشون خوش بگذره...

یا امام رضا به شما توسل میکنم....

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1385ساعت 11:47  توسط بابایی  |  5 نظر
مریم جونم از دیدن عکس وبلاگ خیلی خوشش اومد...می خوام اعتراف کنم خیلی دوست دارم بچه ام این شکلی باشه..شیطون و بامزه...بچه ساکت و خیلی مودب رو نمی پسندم...البته اگه دختر باشه دلم میخواد ملوسک باشه....شب بخیر....ما هنوز مهمان مادر خانم جان هستیم...تقریبا همه دیگه فهمیدند من به زودیی بابایی میشم...یه دوستی به نام مهدی دارم که خیلی به هم نزدیکیم...وقتی فهمید کلی ذوق کرد.میگفت بیچاره ات میکنم.!! بچه ات همه اش باید پیش من باشه تا من از کارهای عیب و غریب باباش براش تعریف کنم...خب دیگه این هم از دوستان ما...خدایا همه نی نی ها رو برای بابا و مامان هاشون حفظ کن...خدا نگهدار..برم خونه...همسر جان منتظرند...
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم دی 1385ساعت 19:9  توسط بابایی  |  11 نظر

امروز ۲۵ دی ۸۵ است.از دو روز قبل دوباره آمدیم خونه پدرخانمم...فکر میکنم اینجا برایش خیلی بهتر باشد.مریم خوشگل من ظهر رفته سرم زده و حالش خیلی خوبتر شده..دو هفته ای مرخصی گرفته تا این دوره ویارش بگذره...پدرخانمم رفته چهار تا گنجشک گرفته تا عصاره اش را مریم بخورد.مادر خانم هم تاس کباب با یه عالمه به درست کرده بودند.ظاهرا برای مریم به خیلی خوبه....خلاصه حسابی به زحمت افتادند..من هم مجبور خلاصه اینجا بسازم.برام کمی سخته ولی به خاطر عسلم تحمل میکنم.مریم خانم طبق توصیه همسایگان دانشمند بایستی سیراب شیردون هم بخوره که سفارش اون رو به برادرم و خانومش دادم تا بپزند و فردا شب من برم آماده شده رو بگیرم.بیچاره ملوسک من که تا حالا لب به سیرابی نزده بود حالا مجبوره اون رو هم بخوره..خلاصه ابر و باد و مه و خورشید و فلک دست به دست هم داده اند تا نی نی مریم صحیح و سالم به این دنیای خاکی پا بگذارند...خدا خودش کمک کنه..میترسم..نگرانم...انتظار خیلی سخته...
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم دی 1385ساعت 0:1  توسط بابایی  |  2 نظر

حضرت محمد صل الله علیه و آله:

من کودکان را به خاطر ۵ خصلت دوست دارم

اول آنکه بسیار گریه میکنند زیرا چهره گریان دری به سوی بهشت است

دوم آنکه با خاک بازی میکنند و مغرور و متکبر نیستد

سوم آنکه با هم دعوا میکنند اما زود آشتی میکنند و کینه به دل نمیگیرند

چهارم آنکه برای فردای خود چیزی انباشته نمیکنند چون آرزوی دور و دراز ندارند

پنجم آنکه خانه میسازند و بعد خراب میکنند زیرا وابسته به مال دنیا نیستند

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم دی 1385ساعت 14:20  توسط بابایی  |  2 نظر

سلام به تموم بابا و مامان ها ...سلام به همه نی نی ها...سلام به همه خانواده ها که گرمای حرارت دور هم بودن را احساس میکنند و برای آن ارزش قائل هستند....

من رسما از دیروز مطمئن شدم که پدر میشم.چون تصویر جنین را توي سونوگرافی دیدم...خدایا شکرت..

خیلی مضطربم...هیجان دارم..نمیدونم چکار باید بکنم...خدایا خودت به ما کمک کن..مریم عزیزم رو به تو می سپارم...مریم من خیلی داره سختی میکشه...امروز نی نی ما ۲ ماه و ۳ روزشه...چقدر دلهره دارم..حالا دوتا نذر امام رضا کردم..خدایا کمک کن...

بگذریم...

راستي ني ني ما اگه دختر بشه اسمشو ميذاريم اميتيس و اگه پسر باشه اسمشو ميذاريم سهند

اسم وبلاگ رو هم از همين جا گرفتم...

 دیروز پدرخانم و مادر خانمم مهمان ما بودند.مریم حالش خوب نبود.آمدن اونها خیلی خوب شد.من هم مرخصی بودم تا مریم تنها نباشد. ویارش شدید شده و مرتبا استفراغ میکنه...خیلی دلم براش میشوزه...واقعا خدا چه لطفی به آقایون کرده!!!

عصر دیروز رفتیم سونوگرافی...بعد از دو ساعت معطلی بالاخره نوبت ما شد.تشخیص دکتر جنین با ۵/۳ سانتیمتر  قد بود.نبضش هم خیلی خوب میزنه و الحمدلله هیچ مشکلی نداره.بعدش هم رفتیم پیش خانم دکتر مهربون و کلی اظهار خرسندی به خاطر اینکه هیچ مشکلی نیست...مریم اصرار شدیدی به استفاده از آمپول برای رفع استفراغ داشت ولی دکتر قبول نکرد آخرش هم سه تا نوشت ولی اصرار کرد که اینها به درد نمی خورند و ویار کاملا طبیعی است...بگذریم....تصمیم گرفتیم فعلا خونه مامان مریم باشیم تا ایشون بیشتر رسیدگی کنند..البته من هم این مدته هم آشپزی یاد گرفتم هم کلی کار خونه رو انجام دادم.خیلی مواظب مریم هستم..دوستش دارم..

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم دی 1385ساعت 13:12  توسط بابایی  |  2 نظر


چند روز پیش مریم گفت برای اولین بار تکان خوردن نی نی رو تو دلش احساس کرده...چندین بار....خیلی براش جالب بود..دیروز پیش دکترش رفت.الحمدالله همه چیز خوب خوب بوده...اجازه سفر با هواپیما هم صادر شد..مریم امروز با باباش رفته کرج سند آپارتمانی که فروختیم را بزنن....خسته شده ولی تقصیر من نیست سند به نام اون بود...

آروم آروم اثرات نی نی روی وزن و شکم مامانی مشخص شده...همه تعجب میکردند چرا مامانی شکمش گنده نشده بود...برای خودش هم جالب بود....

از همه دوستایی که مطالب وبلاگ من رو تعقیب میکنند تشکر میکنم...همتون رو دوست دارم......

تا حد زیادی از نگرانی هایم داره کم میشه...چهار ماه نی نی تموم شده و وارد پنج ماه شده....

الهی قربون نی نی بامرام و مامانش بشم ....

خواهرزاده ۴ ساله مریم که من هم خیلی دوستش دارم اسم نی نی ما رو گذاشته توت فرنگی...

شیطونک یه جفت جوراب کفشی نوزادی هم براش گرفته...دیشب هم یه دوربین اسباب بازی ۳ سانتیمتری آورد که برای توت فرنگی نگهش داریم...به نظرم مهرسا آمادگی لازم رو برای اومدن نی نی داره و بحث حسادت و اینا نیست.آخه توت فرنگی دومین نوه حساب میشه و من شنیده بودم اولین نوه معمولا مقاومت شدیدی میکنه...اما مهرسا بیصبرانه منتظر نی نی بامرام هستش....مامان و باباش رو هم کلافه کرده چون هر مغازه ای میرن اصرار میکنه برای توت فرنگی یه چیزی بخرن!!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم اسفند 1385ساعت 14:42  توسط بابایی  |  9 نظر

قبلا نوشته بودم که دوست عزیزم آقای فرهی بچه را مساوی با برکت و نعمت میدانست و مرا مرتب به بچه دار شدن تشویق میکرد...۵-۴ روز قبل دو نفر سهمیه حج توی اداره برایمان ارسال شد.بعد از کلی الک کردن توسط مدیران ارشد ۲ نفر واجد شرایط بودند: من و یکی دیگر از همکاران....با این توضیح که هر دو نفر  میخواستیم با خانوممان بریم...خلاصه من به نفع او بکشم کنار...او به نفع من بکشه کنار...رودروایسی....حاضر نبودن به قرعه کشی در حضور هر دومان...و یه عالمه معذورات دیگه کار را به جایی رساند که به مدیر امور اداری گفتیم خودت پیش خودت قرعه کشی کن هر کسی درآمد ما قبول داریم...... بگو.....مطمئن بودم برنده قرعه کشی من نیستم...از طرف دیگه هم بدجوری دلم میخواست برم مکه...تازه مریم هم که قبلا به رفتن در سنین پایین رغبتی نداشت حسابی خاطرخواه شده بود و مرتب سراغش را میگرفت...سرتان را درد نیاورم امروز خبر خوبی به من دادند:

قرعه حج به نام من و مری افتاد....

از خوشحالی نمیدانستم چکار کنم....باور کنید موضوع پولش نبود..شما میدانید که همین عید با چه هزینه ای دارم میرم سفر....مهم این بود که من و مریم به این سفر روحانی طلبیده شدیم....ما واقعا قصد مکه رفتن نداشتیم...ولی حضرت حق ما را طلبیده...لبیک اللهم لک لبیک...

از قدم مبارک و خوب نی نی با مرام به این سفر احضار شدیم......درسته نی نی ۲  هفته ای باید پیش مامان بزرگش بمونه تا ما از سفر برگردیم ولی ما هر دومون ازش هم معذرت میخواهیم هم ممنونیم....

 ممنونیم بامرام....چاکرتیم با مرام.....مخلصیم مامان نی نی

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم اسفند 1385ساعت 17:19  توسط بابایی  |  20 نظر

بعد از شکست مفتضحانه در رفتن به سفر شمال و ماندن هوس سفر در ذهن مبارک مادر بچه(!!!!!) حدود  دو هفته قبل پیشنهاد جدیدی دریافت کردم....مریم بهم گفت:هوس کردم تعطیلات عید بریم دبی......(تابستان که آنتالیا بودیم.......عید هم بریم دوبی....راستی نکنه من خیلی پولدارم خودم خبر ندارم.......)

واقعا پیشنهاد عجیبی بود چون هم اون میدونه و هم من که خدا وکیلی عید دبی خیلی شلوغ و بر و بچ بازیه.....تازه من برای سفر کاری بهمن دبی بودم...اصلا هم دلم نمیخواد اونجا برم.......ضمن اینکه خیلی هم اوضاع مالی ردیف نبود(بین خودمون باشه ها....!!) از طرف دیگه هم نگران سلامتی  و احیانا مریض شدنش بودم....عید از تمام قومیتهای عزیز می ریزن اونجا...هزار جور مشکل هست اونجا....(تو گفتی و ما هم باور کردیم!!!!)

مری بعد از کمی صحبت و مطالعه قانع شد که دبی مناسب نیست و بهتر است جای دیگه بریم...قبلا قرار بود چند روزی بریم شمال..من هم به هوای اونجا به مری گفتم هر جا تو بگی میریم اونجا....

سه چهار روز پیش ضربه ای کاری تر نوش جان کردم...مری بعد از اینکه قانع شد دبی به درد نمیخوره رفت  و کلی بررسی کرد و یه جای دیگه برای سفر عید عزیز نوروز پیدا کرد: تونس....

کشوری در آفریقای شمالی....مستعمره فرانسه بوده و با آب و هوای مدیترانه ای و جمعیتی کم یکی از زیباترین کشورهای آفریقایی به شما میرود..تونس یکی از بهترین مکانهای تفریحی اروپاییها بالاخص فرانسویهاست...با پرواز تونس ایر در هتل پنج ستاره دولوکس تاپ....هشت روزه...وای من عاشق آفریقام...تازه موهام رو هم میخوام آفریقایی ببافم...!!!!۱

اینها جملاتی بود که مریم خانم فرمودند...........

خلاصه نمیشد کاریش کرد..مرده و حرفش....خودم بهش گفتم غیر از دبی بره جای دیگه رو انتخاب کنه....حالا ما تصمیم داریم از ۲۸ اسفند تا ۶ فروردین ۸۶ بریم تونس(حمامت...سوس...تونس...!!)

با اجازه تون رفتیم تور هم ثبت نام کردیم...(هر نفر دوازده میلیون و یکصدو پنجاه هزار ریال....!!!)

انشاءا... فکر کنم برای تغییر روحیه مری و کمک به سلامت نی نی و مامانش خوب باشه...عیبی نداره...هزار تا از این پولها دست آدم میاد و میره...مهم خوشحالی مری و سلامت نی نی ملوس منه....

راستی امروز با مری رفتیم نی نی سالن(ولیعصر- پارک ساعی) چه تخت و روروک و کریر های خوشگلی دیدیم...قصد خرید نداشتیم  فقط میخواستیم ببینیم..به توصیه فروشنده تا اردیبهشت باید صبر کنیم مدلهای ۲۰۰۷ میاد...حتما قشنگتره....

الان هم جمعه است...مری داره استراحت میکنه ...من هم برم یه ذره خسته ام...روز بخیر.........

نی نی خوشگلم هم تو شیکم مامانیش خوابیده...حتما اونهم خسته است...شاید هم ذوق زده است که اولین سفر خارجیش رو با بابایی و مامانش میره!!!!!

+ نوشته شده در  جمعه چهارم اسفند 1385ساعت 15:4  توسط بابایی  |  16 نظر

دیروز برای مریم روزی بیاد ماندنی بود...مامان عزیز برای اولین بار با گوشی مخصوص صدای نی نی را شنیده بود...دیشب که رفتم خونه با چه آب و تابی برام تعریف میکرد...نی نی سالم...مامان نی نی سالم....بابای نی نی نگران و مضطرب.....

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم بهمن 1385ساعت 18:9  توسط بابایی  |  12 نظر

اصولا مریم خیلی از سفرهای دو سه روزه شمال و شهرهای داخلی خوشش نمی آد..یعنی اعتقاد داره به خستگی اش نمی ارزه...اما من برعکس مریم کافیه بهم اشاره سفر بشه...ظرف ۵ دقیقه بار و بندیلم رو بستم..الان هم صندوق عقب ماشین مریم همیشه وسایل سفر و منقل و زغال و کباب آماده است هر چند که سالی ۵-۴ بار بیشتر استفاده نمیکنیم...(من از ماشینی که  اداره بهم داده استفاده میکنم)

البته این رو هم بگم که بعد از ازدواج کمی متعادل تر شدم و سعی میکنم تا حد زیادی با روحیه مری کنار بیام..به هر حال بایستی رعایت کرد دیگه...بگذریم...اما اصل جریان چی بود؟

در ادامه ویارها و تغییر عادتها سرکار خانم از هفته پیش اصرار داشتند که بریم شمال!!! باورش سخت بود!! اولین باری بود که مری پیشنهاد سفر میداد...اونهم چله زمستان و با این وضع جسمی که اون داره...

خلاصه آماده شدیم صبح پنج شنبه راه بیفتیم..از شب قبلش برف و بارون بود که می آمد..هواشناسی هم سیل را برای استانهای شمالی پیش بینی کرده بود...ولی من به خاطر مریم حاضر نبودم منصرف شوم.و از هراز راه افتادیم..تا رودهن علیرغم ترافیک نسبتا سنگین گذشتیم و آرام آرام به جاهای برفگیر رسیدیم..بدون زنجیر چرخ نمیشد حرکت کرد...خوشبختانه لاستیکهای یخ شکن من خیلی به دردم خوردند...تا نزدیک امامزاده هاشم رفتیم...کوران بسیار شدیدی بود..  از همونایی که توی فیلمها میشه دید...جاده قفل شده بود...نمیشد ادامه داد...چند تا ماشین گیر کرده بودند و امکان حرکت نداشتند...خیلیها هم برمیگشتند..اوضاع کم کم غیر عادی میشد...تصمیم گرفتیم برگردیم...به سختی توانستم دور بزنم...دو ساعت هم در ترافیک برگشت معطل شدیم...

جای همه خالی بود...مسیر برگشت رفتیم رستوران دیزی توی سپهبد قره نی...دیزی حسابی خوردیم..هان راستی یادم نرفته بگم مریم برای اولین بار گوشت دیزی رو با نخود و... حسابی با گوشت کوب کوبید و خورد خیلی باحال بود....

مری میگفت بچمون حسن جغجغه میشه چون یا هوس آبگوشت میکنه یا آش رشته!!!

خلاصه برگشتیم دست از پا درازتر....شب هم باجناق عزیز لوله خونشون ترکیده بود!!!(یاد طنز باغ مظفر بیفتید لطفا) مهمان ما بودند...صبح هم با ایشان رفتیم استخر...خیلی خوب بود...تا شب خدمتشان بودیم...بابا و مامان خانم و داییبه همه خوش گذشت..البته واقعا اونها مهمانان کم درد سری هستند چون خودشان می پزند خودشان هم زحمت ظرفها و ... را میکشند...مری کمتر اذیت میشه...

این روزها شکر خدا اوضاع بهتر شده...مریم خیلی وضع جسمی اش بهتر شده الحمدلله....

خدایا توکل به تو....

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم بهمن 1385ساعت 10:34  توسط بابایی  |  6 نظر

بارون خیلی شدیدی میاد...من دفترم هستم..مری جونم روزهای فرد سر کار نمیره..رفته بود استخر نیاوران..دکتر میگفت براش خیلی خوبه..اونهم عاشق آب بازیه...فکر کنم بامرام هم آب بازی رو مثل مامانش دوست داشته باشه...حال مری خیلی بهتر شده...حالت تهوعش تقریبا از بین رفته...یه کم ضعیف شده..پریروز یه آزمایش کامل به دستور مژگان جون(دکتر مریم) داد...شب براش جگر سیاه و دل گرفتم...دو روز پشت سر هم با اکراه تمام مجبورش کردم بخوره...بالاخره خیلی ضعیف شده باید جبران بشه ضمن اینکه یه کوچولو هم داره از بغل اون غذا میخوره.....عسلی من!!!!

خوردن شیر رو هم از دیشب شروع کرد.به خاطر حالت تهوع اش نمیتونست بخوره...دیشب براش شیر عسل گرفتم تا آروم آروم عادت کنه...امشب هم خونه مامان مریم هستیم...تولد بازی یه.....

دارم سعی میکنم زمین یا خونه کلنگی بگیرم تا بتونم اونجا رو بسازم...خدا رحم کنه با اینهمه گرفتاری دفتر...مریم...نی نی...ساخت خونه هم میخواد اضافه بشه...به قول دوستم آقای فرهی بچه با خودش برکت میاره...انشاءا... درست میشه....

امروز صد هزار تومان برای سلامتی نی نی و مامانش به یک مسجد خیلی دورافتاده در یک روستای ییلاقی پرت(تاکور) کمک کردم...میخواهند برای مسجد آشپزخانه درست کنند....مسجد فوق العاده ای است...یه بار رفتم...خیلی به دلم نشست...

زود پاشم برم تا بارون حسابی ترافیک شهر رو قفل نکرده....شب بخیر با مرام....چاکرتیم با مرام!!!! 

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم بهمن 1385ساعت 19:51  توسط بابایی  |  6 نظر
 
+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم خرداد 1386ساعت 10:40  توسط یه پدری که پسرش رو از ته دل دوست داره  |